تبليغاتX
دلکده






















دلکده

خلوت خونه ی دل من

خداجون

بگو کجا به خنده میرسیم؟

دلمون گرفته از.....

خیلی چیزا

گفتن نداره حالا.....

خودت میدونی

نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 18:11 توسط خودم| |

واسه من پر از بغض بود

واسه تورو نمی دونم

الانم که دارم گوش میدم....

فقط قسمتای ایرانیشو فهمیدم با این حال....

تو آمدی در اوج غم ها

صدات کردم

 آنجا بودی

بدون تو معنای عمر چیست

وقتی ندانم اسراری از غیب 

 خواهم رضای تو

جانم فدای تو

دلم میخواد

که باشم با تو

خسته ام از دنیا

از این دورنگی ها

فقط میخوام

که باشم با تو

http://www.aparat.com/v/8362dd8989632ca283cfac1a9b2e3b1438368

خدایا....

خودت بهتر میدونی

 

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 23:50 توسط خودم| |

....

یک لحظه بعد...

پنجره را باز کردم

او از پیچِ کوچه گذشته بود

پنجره را بستم و دوباره.....

نشد

هرچه کردم نشد

بازنگشت

ناگهان کسی با فریاد گفت:

تو پشت میز تدوین نیستی

او    flashback    نمی خورد!

امضا رها

پ ن/ تازه معنای واقعیه پیشگیری بهتر از درمان و فهمیدم

ربطی به مطلبم نداشت

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 18:52 توسط خودم| |

دارم میام پیشت جاده چه همواره....

ساعت ۲راه میفتم

خدایا جدی میشه؟

نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 13:52 توسط خودم| |

فقط بلدم خودمو عذاب بدم

خدایا آرومم کن

 

نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 19:21 توسط خودم| |

این روزا

بعضی از آرزوهام

وقتی برآورده میشن

که دیگه نمیخوامشون!

شکرت خدا که صلاح و مصلحت دست خودته

کاری کن که قبول کنم هرآن چیزی رو که تو برام مقدر کردی

نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 14:4 توسط خودم| |

خدایا

دلم به حاله دلم خیلی میسوزه....

پناه می برم به خودت

پ ن:چه در دلِ من چه در سرِ تو....؟

نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 21:13 توسط خودم| |

پ ن: با عرض پوزش از دوستان مشتاق

 یو اس بی! گوشی گم شده بود مجبور شدیم از عکس عکس بیگیریم

با تشکر (ماشالله یادتون نره )

عمه!

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 21:16 توسط خودم| |

سلام می کنم به تو که اومدی اینجا داری حرفامو میخونی

راستشو بخوای یه چند وقته که حال دیگه ای دارم

فکر میکنم تا قبل از این حالم هیچ موقع واسه خودم نبودم

اما الان هستم

خدارو خیلی شکر میکنم

با اینکه قبل از ین حال خوش...

 خیلی سختی کشیدم!

 ولی حالا که نگاه میکنم می ارزید

 بعضی وقتا واسه رسیدن به خوشی باید سختی دید

بزرگ شدن درد داره الکی که نیست

ماهام بعضی وقتا مثه این مارا که پوست میندازن باید متحول شیم واقعا....

فک کنم دارم وارد مرحله ی آدمیت شدم

آخه به قول استادمون فرقه بین بشر و آدم و انسان

ایشالا که همین طوری باشه که دارم فکر میکنم

بازم مرسی خدا

هوامو داشته باش

سرمنشاء همه ی گناها غروره نذار آلودش بشم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 0:37 توسط خودم| |

پارسال بود

تو همین شبا و روزا

اومدم حرم

نشستم

ازت خواستم که ازش بخوای

بهم صبر بده

یه سال گذشت

یادش بخیر... :)

پ ن:دل داده ام برباد برهرچه باداباد

مجنون تر از لیلی شیرین تر از فرهاد....

عید تویی که اومدی اینو خوندی مبارک :)

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 23:33 توسط خودم| |

شل شدی!

عین یه دندون لق...

چند وقته دیگم می افتی

فک کنم دارم بزرگ میشم

پ ن:همین!

امضا رها

نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 22:54 توسط خودم| |